تبليغاتX
اشکها و لبخندها

اشکها و لبخندها

یادداشتهای روزانه یک مددکار اجتماعی

به نام خدا

سلام

در ابتدا روز ميلاد امام علي ( ع )  را تبريك مي گويم اين روز را به نام روز پدر ، روز خبرنگار ، همچنين روز مددكار ناميده اند . اين روز را  به تمامي پدران عزيز ، خبرنگاران محترم و همكاران عزيز مددكار تبريك مي گويم . به تقويم هامان اگر نگاهي بيندازيم روز پدر و خبرنگار ثبت شده است ولي در مورد مددكار چيزي نمي بينيد .
امروز به مناسبت روز مددكار بيستمين همايش سراسري انجمن مددكاري اجتماعي ايران در دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران مركزي در مجتمع دانشگاهي وليعصر تشكيل گرديد .
مراسم مثل هميشه بود همان حرفهاي هميشگي نظام مددكاري اجتماعي و اينكه مددكاري جزء مشاغل سخت است و ...
بگذريم ...
در اين مراسم آقاي دكتر گذشتي رياست دانشگاه سخنراني كردند و بعد آقاي دكتر زاهدي اصل رياست انجمن ودبير همايش صحبت كردند . آقاي دكتر فقيه رياست سازمان بهزيستي نيز تشريف داشتند و در مورد اخلاق حرفه اي و گروههاي آسيب پذير سخنراني كردند و سردار طلايي نيز از سخنرانان بودند و آقاي نوريان نيز در مورد اخلاق حرفه اي و امنيت اجتماعي سخنراني كردند و آقاي دكتر رنجبر نيز در مورد اخلاق مددكاري در ادب فارسي صحبت نمودند پس از آن نيز مراسم سرود دانش آموزا ن مدرسه آيت و بعد از آن مراسم تحليف فارغ التحصيلان مددكاري اجتماعي بود .
دراين مراسم يك چيزي خيلي جلب توجه مي كرد وآن " مددكار شهر " بود تعدادي خانم وآقاي از رشته هاي مددكاري بودند جليقه هايي تن آنان بود كه پشت جليقه ها آرم شهرداري و مددكارشهر نوشته شده بود وبا يكي از آنها كه صحبت كردم فهميدم مربوط هستند به طرح جهادي 137 شهرداري كه مددكاران درآن فعال هستند درواقع او‍‍ژانس اجتماعي هستند .
سالي يكبار ما مددكاران دورهم جمع مي شويم از تمام كشور و دلمون خوشه كه دراين همايشها اگر حرفهاي تكراري زده مي شود ولي خوب همكلاسهاي سابقمون و استادامون را مي بينيم و از حال هم خبردار مي شويم .
راستي يك خبر و آن اينكه در آينده نزديك اگر خدا بخواهد سايت مددكاري را راه اندازي خواهم كرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 23:0  توسط مینا آروانه  | 

به نام خدا
سلام
داشتم صبحانه مي خوردم كه زنگ خانه به صدا درآمد ، اصلا باورم نشد وقتي ديدم يكي از دوستان مددكارم دريكي ازمراكزي كه پايان نامه تحصيلي ام را آنجا نوشته ام جلوي درمنزلمان بود ، چطوري آدرس مرا پيدا كرده بود ؟ ...
گفت لباس بپوش بايد برويم به محل كارش من هم سريع لباسهايم را پوشيدم و راه افتاديم برايم كار پيدا كرده بودند جالبه نه. كار بيايد جلوي خانه. آن هم بعد ازمدتها بيكاري ، البته بيكاربيكاركه نبودم گاهي تدريس رياضي داشتم حتما مي گوييد مددكاري و رياضيات چه ربطي به هم دارند ولي خوب من به رياضيات علاقمند بودم و خيلي اتفاقي به اين سمت كشيده شدم ، خلاصه بگويم رفتم نزد آقاي بيات رييس موسسه وايشان ازمن خواستند به مركزي كه مربوط به بچه هاي كم توان ذهني است بروم وبه عنوان مددكار به آنجا معرفي شدم
 صبح روز ششم مرداد 1375 يعني ده سال پيش . منزلم به محل كار خيلي دوربود ولي من رفتم صبح اول وقت رسيدم هنوز آن مركز تاسيس نشده بود وقسمتهاي ازآن درحال ساخت وساز بود به دفترمديررفتم وگفتند به انتظار بنشينم. نشستم يك ساعت ، دوساعت ، سه ساعت.
انتظار به سر رسيد آقايي كه در اتاق مدير بود و مدير با ايشان جلسه داشتند بيرون آمدند آقايي با دو عصا و كفش طبي.
فقط يك لحظه نگاهي انداختم وبعد داخل دفتر مدير شدم و صحبتهايي رد و بدل شد و قرار شد من از فردا مشغول كار شوم ، البته به طور موقت در محلي غير از ساختمان ذكر شده به مدت چندين ماه بدون ميز، تلفن، اتاق و دفتر و دستك و حتي ماشين جهت بازديد منزل مددجويانم، چندين ماه با سختي توانستم با همكاري روانشناس مركز كه كارتست و تشكيل پرونده را انجام مي داد پرونده ها را تكميل كنيم و پذيرش مددجو از تهران داشته باشيم و بعد چند ماه نيز مركز به طور رسمي افتتاح شد.
از آن زمان ده سال مي گذرد و اشتياقم نسبت به كارم ذره ايي كم نشده است فراز و نشيب هاي زيادي در كار مانند بسياري از مددكاران اجتماعي كه در محيط كار دارند را تحمل كرده و پشت سرگذاشتم ولي همه آن ده سال سختي يك طرف و استرس هاي اين چند ماه يك طرف نميدونم چقدر ديگه مي تونم تحمل كنم ...
راستي اين را مي خواستم برايتان بگويم روز اولي كه وارد مركز شدم آن آقايي كه داخل دفتر مدير بودند من هم ساعتها بيرون از دفتر مدير، برايتان معرفي نكردم ايشان هم جهت كار مراجعه كرده بودند و مثل من اولين روزشان بود!
شش سال بعد من و آن آقا ازدواج كرديم و فردا سالگرد اولين روز كاريمان است روزي كه همديگر را ديديم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 22:36  توسط مینا آروانه  |