تبليغاتX
اشکها و لبخندها

اشکها و لبخندها

یادداشتهای روزانه یک مددکار اجتماعی

به نام خدا
سلام

امروز مثل بقیه روزها فشار کاری زیادی داشتم. ضمن اینکه تهیه آمارهای خواسته شده در ظرف نیم الی یک ساعت مزید بر علت بود. البته یک هفته ای هم هست که سرما خوردگی شدیدی به سراغم آمده است. این سرما خوردگی علیرغم استراحت و مراقبت متاسفانه دلش نمی یاید از من جدا شود و هر روز صبح که از خواب بلند می شوم انگاری از اول سرما خورده ام. بنده های خدا، همکاران مددکاری هم بی نصیب نمانده اند و مثل خودم شدند امروز که یکی از آنها کارش به سرم و آمپول کشید. خلاصه همه دست به دست دادند که امروز کمی سخت بگذرد تا اینکه تلفن زنگ خورد و … وای خدای من.

مادر یکی از مددجویانم ( عذرا ) فوت شده است سعی کردم خواهر عذرا را که پشت گوشی تلفن گریه می کرد آرام کنم. ولی گریه امانش نمی داد که حتی حرفهای من را گوش دهد و خداحافظی کرد. همکارم پرسید چه شده نمی تونستم جوابش را بدهم به حدی ناراحت بودم اشک چشمانم را گرفته بود خودم را کنترل کردم و مثل خیلی وقت های دیگر تو دلم گریه کردم ولی این بار با غمی تقریبا مشترک.
 مادر عذرا مدتها بود به بیماری آلزایمر مبتلا بود و دچار فراموشی بود و خانواده دائم بایستی از وی مراقبت می کردند. خواهر عذرا که دانشجو بود  خودش را وقف مادر و پدر و عذرا کرده بود. مرحبا به فداکاری و مهربانی این دختر.
او همیشه به من تلفن می زد و در مورد وضعیت مادرش با هم صحبت می کردیم و راهنمایی اش می کردم و خیلی راحت صحبت می کرد با این که من و او همدیگر را یک بار بیشتر ندیده بودیم و بقیه فقط مکالمه های تلفنی بود این اواخر مادر خیلی دچار مشکل بود و حتی شب ها نمی توانستند درست بخوابند.
 عذرا مددجویم می آمد برای من از حال مادرش می گفت صبح ها وقتی نوبت او بود که غایبی کلاس را بیاورد می آمد کنار میزم و با هم صحبت می کردیم. به خواهر عذرا توصیه کرده بودم با انجمن آلزایمر تماسی بگیرند و ببینند چه کمکی می توانند به آنها بکنند و الحمدالله با این انجمن هم ارتباط گرفتند و یکی از روزها در اردو شرکت کرده بودند و خیلی خوشحال بودند.  از نظر دارویی هم کمک شده بودند و خدمات مشاوره ایی به آنها شده بود حتی می گفت در بعضی روزها که خانواده ها مشکل دارند که بیمار آلزایمری خود را نگه دارند آنها مراقبت از بیمار را به عهده می گیرند و خوب خیلی خوب بود.
تا اینکه …
وقتی خواهر عذرا گفت مادرش فوت شده است یاد پدرم افتادم آخه پدرمن هم بیماری آلزایمر …

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 5:23  توسط مینا آروانه  | 

به نام خدا
سلام
 
امروز تصمیم گرفتم دو تا از دوستان وبلاگ نویسم را معرفی کنم تا دوستان من و شمعدانی از وبلاگ آنها بازدید داشته و نهایت استفاده را ببرند .
اولین وبلاگ  افق پنج  می باشد. نویسنده این وبلاگ خانم بشری هاتف کارشناس ارشد فیزیوتراپی می باشد. که تجارب ارزشمندی در زمینه درمانهای دستی دارند.
شما در این وبلاگ با مهارتهای بسیار خوبی درباره فیزیوتراپی آشنا می شوید و می توانید با دستورالعمل های خانم هاتف در درمان و پیشگیری از مشکلات جسمی خود کارهای موثری انجام دهید.

دومین وبلاگ متعلق به آقای سعید است که به تازگی دانشگاه قبول شده و در رشته زبان انگلیسی تحصیل می کند. نام این وبلاگ زبان انگلیسی  است  و به زبان انگلیسی هم نوشته می شود .
 دوستانی که در این رشته تحصیل می کنند و یا تحصیل کرده اند می توانند از آن استفاده خوبی ببرند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 13:16  توسط مینا آروانه  | 

به نام خدا
سلام

اگر مردم غالبأ نامعقول ، بی منطق و خود محورند ،
باری ... تو همواره آن ها را ببخش
اگر نسبت به دیگران مهربانی و آن ها به خودخواهی و داشتن انگیزه های پنهان متهمت می کنند ،
باری ... تو همواره مهربان باش
اگر فردی موفق هستی ، درنهایت تعدادی دوست دروغین و تعدادی دشمن حقیقی به دست می آوری ،
باری ... تو همواره بکوش تا موفق باشی
اگر صادق و یک رنگ هستی ، ممکن است دیگران فریبت دهند ،
باری ... تو همواره صادق و یک رنگ باش
هر آن چه طی سالیان ساخته ای ، ممکن است فردی در یک لحظه ویران کند ،
باری ... تو همواره در حال ساختن باش
اگر به آرامش و شادابی دست یابی ، ممکن است دیگران به تو حسادت ورزند ،
باری ... تو همواره شاد باش
خوبی های امروز تو ، ممکن است فردا فراموش شود ،
باری ... تو همواره خوب باش
بهتر ین  چیزی را که در توان داری به دنیا هدیه کن ، حتی اگر کوچک است در آخر در می یابی ، هر آنچه هست میان تو و خدای توست ...

برگرفته از کتاب مهارتهای شاد زیستن
مولف ریچارد کریز ، ترجمه : رامین کریمی و علی اسماعیلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 21:5  توسط مینا آروانه  | 

 

تو ستاره غریبی تو شکوه باور من

شب عاشقی ست یارا بنشین برابر من

 

تو چه کرده ای که با تو شده عشق تار و پودم

تو چه کرده ای که عمری ست پی تو در سجودم

 

تو چه کرده ای که عمری ز پیت دویده ام من

به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من

 

چه شکسته ایستادی، چه شکسته تر پریدی

به طواف عاشقانه حرم خدا رسیدی، حرم خدا رسیدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 11:33  توسط مینا آروانه  | 

به نام خدا
سلام

زنگ خانه به صدا در می آید. آیفون را برمی دارم .
بفرمایید :از سرشماری آمدیم لطفا تشریف بیاورید جلوی در قبض تلفنتان را هم بیاورید.
رفتم جلوی در، دختر خانم جوانی بود .
شروع کرد به پرسیدن بعد از اینکه یک سوال پرسید شروع کرد پرسیدن درباره واحد کناری ما، گفتم نیستند رفتند مسافرت و چند تا سوال دیگه که این خانه مال خودشان است و چند نفر سکونت دارند و کی می آیند و … و عوض اینکه فرم ما را پر کند فرم همسایه را پرمی کرد و آخر گفتم من نمی شناسمشان فقط می دانم عروس و داماد هستند و رفته اند ماه عسل.

بالاخره نوبت فرم ما رسید نام و نام خانوادگی من و همسرم و متولد چه سالی هستید و تحصیلاتتان چقدر است و خونه چند متره و ...

بالاخره این سئوال که: ببخشید خانم خدایی نکرده در خانواده شما فردی هست که معلولیت داشته باشه؟
بله همسرم .

خانم سرشماری با تعجب و چشمانی گرد شده همینطوری من را نگاه می کرد و من ادامه دادم: فلج اطفال.
باز نگاه کرد انگاری که تا حالا نشنیده، در ادامه گفتم : پولیو هستند.
باز نگاه کرد و در آخر گفت: پاشون که قطع نیست،
گفتم: نه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 17:16  توسط مینا آروانه  | 

به نام خدا
سلام

 مطلبی در روزنامه خواندم تحت خواندم تحت عنوان " ازدواج تراژدی عاطفی یک معلول "  پیش خودم گفتم آخه قصه همیشه اینطور شروع نمیشه که اینجوری تموم بشه؟
آنچه که مسلم است معلولین در مورد ازدواجشان مانند دیگران بایستی دقت نظر کافی داشته باشند.
آیا همسری که انتخاب می کنند می تواند کسی باشد که سالها زیر یک سقف با هم زندگی کنند؟ گاهی انتخاب ما شاید درست نباشد و منجر به تراژدی غم انگیز شود.
 فردی که قرار است ازدواج نماید به راستی به رشد اجتماعی، عاطفی و بلوغ فکری لازمه رسیده است.  دراین زمینه وجود کلاسهای آموزش پیش از ازدواج را  برای معلولین را پیشنهاد می نمایم ضمن اینکه مراکز معلولین و انجمن های حمایت از حقوق معلولین می توانند کمک های خوبی در امر ازدواج و انتخاب همسر داشته باشند باشند. حتی از تجربیات دیگران استفاده کنند.
اما در مورد قسمت دوم تراژدی یعنی ازدواج افراد معلول با افراد سالم نیاز به بررسی بسیار دقیق دارد. به هر حال هنوز خانواده های ما متاسفانه پذیرای این مسئله نمی توانند باشند و به شدت برخورد می کنند و حتی منجر به طرد فرد می گردد و این مسئله نیاز به فرهنگ سازی دارد.

در آخر اینکه آقا مگه دنیا به آخر رسیده این همه دختر و پسری که ازدواج نمی کنند الان دارند چه می کنند؟ دارند زندگی می کنند . آنها از تمام لحظات زندگیشان بهترین بهره را می برند و از نعمت هایی که خدا به آنها داده به بهترین شکل استفاده می کنند. خواه سالم باشند خواه معلول.
این یک واقعیت است. فقط باید در فرصتی مناسب به آن فکر کنید و بتوانید خود را با وضعیت موجود تطبیق دهید و تلاش نمایید تا روزگار را تسلیم اراده خود نمایید.
پیشنهاد می کنم زندگی افراد موفق را بررسی کنید به خصوص افرادی که دارای معلولیت هستند و با تلاششان توانسته اند چه در زندگی مجردی و چه در زندگی متاهلی بسیار عاقلانه عمل نمایند. من نمونه های موفقی می شناسم  و در آینده سعی می کنم گوشه هایی از زندگی آنها را برای عزیزان معلول به تصویر بکشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 18:57  توسط مینا آروانه  | 

به نام خدا
سلام

چند قورباغه ازجنگل عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر، دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید. چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.
بلاخره یکی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار، اما اما با توان بیشتری تلاش کرد و بالا خره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه از او پرسیدند:" مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع، او در تمام مدت فکر می کرد ه که دیگران او را تشویق می کنند.
* داستان کوتاه کوتاه از نویسندگان ناشناس
* ترجمه : سارا طهرانیان


+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 23:1  توسط مینا آروانه  |