به نام خدا
سلام
امروز مثل بقیه روزها فشار کاری زیادی داشتم. ضمن اینکه تهیه آمارهای خواسته شده در ظرف نیم الی یک ساعت مزید بر علت بود. البته یک هفته ای هم هست که سرما خوردگی شدیدی به سراغم آمده است. این سرما خوردگی علیرغم استراحت و مراقبت متاسفانه دلش نمی یاید از من جدا شود و هر روز صبح که از خواب بلند می شوم انگاری از اول سرما خورده ام. بنده های خدا، همکاران مددکاری هم بی نصیب نمانده اند و مثل خودم شدند امروز که یکی از آنها کارش به سرم و آمپول کشید. خلاصه همه دست به دست دادند که امروز کمی سخت بگذرد تا اینکه تلفن زنگ خورد و … وای خدای من.
مادر یکی از مددجویانم ( عذرا ) فوت شده است سعی کردم خواهر عذرا را که پشت گوشی تلفن گریه می کرد آرام کنم. ولی گریه امانش نمی داد که حتی حرفهای من را گوش دهد و خداحافظی کرد. همکارم پرسید چه شده نمی تونستم جوابش را بدهم به حدی ناراحت بودم اشک چشمانم را گرفته بود خودم را کنترل کردم و مثل خیلی وقت های دیگر تو دلم گریه کردم ولی این بار با غمی تقریبا مشترک.
مادر عذرا مدتها بود به بیماری آلزایمر مبتلا بود و دچار فراموشی بود و خانواده دائم بایستی از وی مراقبت می کردند. خواهر عذرا که دانشجو بود خودش را وقف مادر و پدر و عذرا کرده بود. مرحبا به فداکاری و مهربانی این دختر.
او همیشه به من تلفن می زد و در مورد وضعیت مادرش با هم صحبت می کردیم و راهنمایی اش می کردم و خیلی راحت صحبت می کرد با این که من و او همدیگر را یک بار بیشتر ندیده بودیم و بقیه فقط مکالمه های تلفنی بود این اواخر مادر خیلی دچار مشکل بود و حتی شب ها نمی توانستند درست بخوابند.
عذرا مددجویم می آمد برای من از حال مادرش می گفت صبح ها وقتی نوبت او بود که غایبی کلاس را بیاورد می آمد کنار میزم و با هم صحبت می کردیم. به خواهر عذرا توصیه کرده بودم با انجمن آلزایمر تماسی بگیرند و ببینند چه کمکی می توانند به آنها بکنند و الحمدالله با این انجمن هم ارتباط گرفتند و یکی از روزها در اردو شرکت کرده بودند و خیلی خوشحال بودند. از نظر دارویی هم کمک شده بودند و خدمات مشاوره ایی به آنها شده بود حتی می گفت در بعضی روزها که خانواده ها مشکل دارند که بیمار آلزایمری خود را نگه دارند آنها مراقبت از بیمار را به عهده می گیرند و خوب خیلی خوب بود.
تا اینکه …
وقتی خواهر عذرا گفت مادرش فوت شده است یاد پدرم افتادم آخه پدرمن هم بیماری آلزایمر …

