به نام خدا
سلام
ديشب باران خوبي آمد از ساعت 5/2 شب خوابم نمي برد صداي باران را شنيدم رفتم نزديك پنجره ديدم زمين خيس است يادم آمد صبح ساعت شش بايد برويم بهشت زهرا ديدن پدرم . پنجشنبه آخر سال ديروز بود و خيلي ها به ديدن عزيزان از دست رفته شان رفتند من و خانواده ام قرار جمعه صبح را گذاشته بوديم . خوابم نمي برد به پدرم فكر مي كردم كه طي اين سه سالي كه فوت شده است كمتر به خوابم مي آيد چقدر دلم برايش تنگ شده است به ياد زحماتي كه برايمان كشيد به خصوص براي من .
يادم مي آيد شبها كه از دانشگاه برمي گشتم مسير خلوتي را بايد طي مي كردم و پدرم شبها در سرما و گرما دنبالم مي آمد و با توجه به اينكه بيمار بود ولي مسئوليت پذيري بسياري داشت.
صبح در مسير بهشت زهرا باران و تگرگ شديدي گرفت آسمان سياه شد چقدر دلگير بود ولي بعد از مدتي قطع شد و آفتاب خوبي گرفت ترافيك مسير بهشت زهرا به قدري زياد بود كه حدود يك ساعت و نيم در راه بوديم چقدر جممعيت آمده بود و روز به روز چهره اين سنگ شهر تغيير مي كند انگاري همين ديروز بود كه قبرها خالي بودند ولي امروز پر و درختهاي زيادي رشد كرده بودند . بعد از ديدن پدر رفتيم منزل مادري و جايتان خالي حليم خورديم زمستان تمام شد.
