تبليغاتX
اشکها و لبخندها

اشکها و لبخندها

یادداشتهای روزانه یک مددکار اجتماعی

به نام خدا

سلام

ديشب باران خوبي آمد از ساعت 5/2 شب خوابم نمي برد صداي باران را شنيدم رفتم نزديك پنجره ديدم زمين خيس است يادم آمد صبح ساعت شش بايد برويم بهشت زهرا ديدن پدرم . پنجشنبه آخر سال ديروز بود و خيلي ها به ديدن عزيزان از دست رفته شان رفتند من و خانواده ام قرار جمعه صبح را گذاشته بوديم . خوابم نمي برد به پدرم فكر مي كردم كه طي اين سه سالي كه فوت شده است كمتر به خوابم مي آيد چقدر دلم برايش تنگ شده است به ياد زحماتي كه برايمان كشيد به خصوص براي من .

يادم مي آيد شبها كه از دانشگاه برمي گشتم مسير خلوتي را بايد طي مي كردم و پدرم شبها در سرما و گرما دنبالم مي آمد و با توجه به اينكه بيمار بود ولي مسئوليت پذيري بسياري داشت.
صبح در مسير بهشت زهرا باران و تگرگ شديدي گرفت آسمان سياه شد چقدر دلگير بود ولي بعد از مدتي قطع شد و آفتاب خوبي گرفت ترافيك مسير بهشت زهرا به قدري زياد بود كه حدود يك ساعت و نيم در راه بوديم چقدر جممعيت آمده بود و روز به روز چهره اين سنگ شهر تغيير مي كند انگاري همين ديروز بود كه قبرها خالي بودند ولي امروز پر و درختهاي زيادي رشد كرده بودند . بعد از ديدن پدر رفتيم منزل مادري و جايتان خالي حليم خورديم زمستان تمام شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 23:4  توسط مینا آروانه  | 

به نام خدا
سلام

وقتي چيزي را مي خواهي به نيازمندي  ببخشي يادت باشه عزت نفسش را زير پا نگذاري .
كه اين اصل از هر چيزي مهمتر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 21:36  توسط مینا آروانه  | 

به نام خدا
سلام

مددكاري اجتماعي ، خدمتي حرفه اي است كه بر پايه دانش و مهارتهاي خاص قرارگرفته است . هدف آن كمك به افراد و يا جامعه است تا بتوانند استقلال شخصي ، اجتماعي و رضايت خاطر فردي و اجتماعي به دست آورند .
اين تعريفي است از مددكاري .
بسياري از انسانها وقتي با واژه مددكار اجتماعي روبرو مي شوند و يا با مددكار اجتماعي روبرو مي شوند احساس خوبي دارند و پيش خودشان مي گويند چه شغل زيبايي . بله واقعا همينطوره .
البته برعكسش هم هست بعضي ها هم هستند كه شايد خاطره خوبي از مددكارانشان نداشته باشند به هزار و يك دليل .
ولي صحبت امروز من درمورد احساس خوبي كه افراد در مورد مددكاران دارند است .
من خودم به شخصه وقتي ازمن مي پرسند شغلم چيست و مي گويم مددكاراجتماعي هستم . بعضي ها با حسرت نگاه مي كنند . بعضي ها حتي به زبان مي آورند :  چه شغل زيبايي بارها بارها شنيده ام .
بعضي ها حسرت اين را دارند كه وارد اين شغل بشوند .
براي مددكار شدن بايستي علاوه بر عشق خدمت به انسانها توانايي انجام كارها را داشته باشي . مددكاري علاوه بر علم و دانش نيازمند داشتن هنر نيز است هنر ارتباط با انسانها . كار با انسانها خيلي سخت است . چرا كه انسان ماشين نيست . داشتن سلامت روحي و بهداشت رواني سالم از مهمترين چيزها هستند من در كارم مي بينم مددكاراني كه نمرات خوب هم داشته اند ولي خيلي زود در كار دچار آسيب روحي شده اند و حوصله برخورد با مراجعين را ندارند يا خودشان آنقدر درگير مشكلات شخصي هستند كه حوصله و تحمل مشكلات ديگران را ندارند و عصبي مي شوند . مددكاران معمولا در هر جايي كه كار مي كنند با انواع و اقسام مشكلات و مراجعين در تمام گروههاي سني برخورد دارند اگر توجه به سلامت روحي خود نداشته باشند سريعا دچار آسيب مي شوند .
پس دوستان من اينكه آدم صرفا دوست داشته باشه مددكار بشه به صرف اينكه مايل به خدمت به همنوعان خود است در حرفه مددكاري كافي نيست بلكه بايستي توانايي برخورد با مشكلات مردم در دراز مدت را داشته باشي .
آيا در خود اين توانايي را مي بيني ؟ اگر روزي مددكار شدي و رفتي براي بازديد منزل در منزلي رفتي كه به حدي كثيف است كه نمي تواني ثانيه اي تحمل كني و بوي بد همه جاي خانه را گرفته باز ميتواني در آن محل بنشيني و مصاحبه كني و حتي از چايي آنها هم بخوري و وقتي برگشتي تمام لباسهايت بوي بد گرفته است يا ترجيح مي دهي يك شغل لوكس داشته باشي . يا اينكه بازديد منزلي رفتي كه منزل مثل كاروانسرا است و پر از افراد معتاد و محله پر از آدمهاي خلاف طوري كه حتي با احتياط بايد وارد شوي . من دانشجويان مددكاري داشتم كه براي كارورزي به مركز ما مراجعه داشتند و چون قسمتي از كار ما در رابطه با بچه هاي معلول ذهني دختر و پسر هست  و بعضي از آنها براي آموزش مراجعه مي كنند وقتي به دانشجو پيشنهاد مي دادم قسمت پسرها برود مي ترسد ! چرا ؟ چون ميترسد مورد حمله قرار بگيرد ولي كم كم ترسش كمتر مي شود بعضي از آنها اين ترس هميشه با آنها هست در صورتي كه اين بچه ها هيچ آزاري ندارند بسيار هم مودب هستند و كارآموزي مي كنند ولي به استادشان پيشنها د مي كنند جايي ديگر بروند چرا چون توانايي برخورد را ندارند . اين برخورد ممكن با يك فرد معتاد يا يك بيمار ايدزي يا يك سارق يا يك قاتل يا يك بيماراعصاب وروان يا زني مطلقه يا زني سرپرست خانوار و يا كودك و يا سالمند يا فردي معلول و ... باشد . به هر حال همه اينها مددجو هستند و نيازمند كمك و ما وظيقه داريم به آنان كمك كنيم حال اگر اين توانايي در ما نباشد هم خودمان دچار آسيب ميشويم و هم مددجوي ما دچار مشكلات مضاعف مي گردد .
اگر تصميم جدي داري مددكار شوي حتما به مراكز مختلفي كه مددكاران اجتماعي در آنجا فعاليت دارند مراجعه كن و از نزديك مشكلات را ببين و اگر اين توانايي را در خودت ديدي به فكر تحصيلات دانشگاهي باش و در حال حاضر اين رشته در دانشگاه علامه طباطبايي و دانشگاه علوم بهزيستي و دانشگاه آزاد و دانشگاه شاهد و... تدريس مي شود . البته اين را بگويم متاسفانه ايران  نسبت به كشورهاي ديگر در زمينه مددكاري و كتب آن بسيار فقير است .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 23:8  توسط مینا آروانه  | 

به نام خدا
سلام
خيلي وقته كه ننوشتم يعني نخواستم كه بنويسم سراغ وبلاگها هم نرفتم شايد در اين مدت يكبار آن هم پنج دقيقه وبلاگ خودم را هي زل زدم و نگاه گردم . همين .
چرا ؟
نپرس .
 ما مددكارها ميگيم  دردل شنيدن سخته چرا كه دردل گفتن خيلي سخت تره .
بعضي آدمها خيلي راحت دردل مي كنند تو كوچه ،‌ خيابان ،‌ اتوبوس ، تاكسي ،‌ مسجد ، مدرسه پيش هر كسي . خيلي راحت . سبك ميشن . شما چي ؟ راحت دردل مي كنيد ؟
آره داشتم ميگفتم امشب نگاهي به وبلاگم كردم دلم برايش تنگ شده بود از آخرين مطالب چند وقتي ميگذره نگاهش كردم چقدر دلم براش تنگ شده . سراغ بروبچه هاي وبلاگ نويس البته چند نفري رفتم براي يك يا دو نفر پيغام كوتاهي گذاشتم دوباره رفتم سراغ وبلاگ خودم فكر ميكردم بايد سراغ چه وبلاگ و چه دوستاني بروم ولي انگاري يادم رفته دوستانم كدامها هستند . بايد صبر كنم تا كم كم يادم بيايد شايد آنها هم يادشان بيايد كه من هم دوستشان هستم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:36  توسط مینا آروانه  |