به نام خدا
سلام
انگاري همين ديروز بود مددكار اجتماعي بچه هاي كم توان ذهني و خانواده هاشون شدم . خاطرات يكي يكي جلوي چشمم مي آيد . چي شدم آمدم دراين مركز ؟ خوب اين هم قسمت من بود . شما اعتقاد به قسمت و سرنوشت داريد ؟ باز هم به خاطرات گذشته فكر مي كنم دوازده ساله كه اينجام . اينكه چه جور كار كردم و چه سختيهايي كشيدم بماند مثل يك جبهه بود مبارزه مي كردم خسته نمي شدم با تمام تواني كه داشتم ولي اين روزها چقدر خسته ام . خيلي . متاسفانه بعد از تعطيلات نوروز به دليل مشكلات مالي مركز هنوز بچه هاي كم توان ذهني سر كارشان نتوانستند بيايند و البته آنهايي كه آموزش مي ديدند و بچه هايي هم كه نگهداري شبانه روزي مي شدند هنوز در منزل خودشان هستند و تا اطلاع ثانوي در منزل هستند . هر روز خانوده ها تماس تلفني مي گيرند و يا بچه ها خودشان بهم زنگ مي زنند كه كي مركز باز مي شود و جوابي نداريم كه به آنها بدهيم ! سالها بچه ها از خدمات رايگان مركز ( خدمات آموزشي و توانبخشي و نگهداري ) استفاده كردند ولي الان مدتهاست كه كمي شهريه مي دهند البته تعداد محدودي از آنها درحال حاضر هم كه فعلا نمي آيند . مركز خالي است . سكوت همه جا را گرفته است .
به خاطرات گذشته بر مي گردم سالن غذاخوري و بچه هاي كم توان ذهني و غذا . اون روز غذا چلو كباب بود دخترك كمي از كبابش را مي خورد بقيه را داخل جيبش مي گذارد . چرا نمي خوري ؟ مي برم براي مادرم !!!
خيلي از آنها شايد سالي يك بار چلو كباب بخورند . بعضي از آنها حتي محتاج يك وعده غذاي گرم بودند .
نزديك عيد كه مي شد سراغ لباس عيد را مي گرفتند يكي از بنيادهاي خيريه نزديك عيد به بچه هاي ما لباس عيد هديه مي داد چقدر با احترام . بچه ها را مي برديم فروشگاهي كه داشتند و بچه ها طبق سايزشان هر رنگي كه دوست داشتند انتخاب مي كردند نمي دوني انگار با اين لباس تو آسمانها پرواز مي كردند .
خيلي از آنها زنگ تفريح پول مختصري نداشتند تا از بوفه چيزي بخرند . پفك ، بسكويت ، نوشابه ، دوغ ، كيك و... .
و تو اينها را مي بيني فقر يك بچه كم توان ذهني را .
بچه هاي اسلامشهر ، رباط كريم ،يافت آباد ، دروازه غار ، جواديه ، قلعه مرغي ، فلاح .... همگي اكثرا از مناطق محروم .
و دعا كنيم براي اين بچه ها كه دوباره برگردند .
نمي دونم تا كي در اين مركز مددكار هستم ؟ شايد تا فردا ...

