تبليغاتX
اشکها و لبخندها - زبان اشاره

اشکها و لبخندها

یادداشتهای روزانه یک مددکار اجتماعی

به نام خدا
سلام
اين روزها خيلي سرم شلوغه و فرصت اينكه سري بهت بزنم را ندارم .
اين روزها تقريبا جز روزهاي آخري است كه مي توانم بنويسم .
اين روزها آخرين مطلبم را در اولين منزلي كه زندگي مشتركم را شروع كردم مي نويسم . 
اما دل كندن از اين خانه هم سخت است .
سال جديد شروع شد و كارها مثل سالهاي قبل ادامه داره . خدا را شاكريم كه مركزمان كمي بهتر از سال قبل در زمينه خودكفايي فعاليت كرد .
يكي از كارهايي كه از سال قبل البته اواخر سال شروع كردم و به آن پرداختم يادگرفتن زبان ناشنوايان است كه به لطف يكي از خانواده هاي مددجويانم كه فرزندي ناشنوا دارند جزوه آن را آوردند من هم سعي خود را مي كنم تا روزي چند كلمه هم شده ياد بگيرم و با يكي از مددجويانم كه ناشنواست سعي مي كنم ارتباط بگيرم خدا را شكر پيشرفتم بد نبوده است .
اي كاش در دانشگاه براي دانشجويان رشته مددكاري اجتماعي واحدي را تحت عنوان آموزش زبان اشاره قرار دهند چراكه به هرحال پيش مي آيد كه مددجوي كه ناشنواست مراجعه به مددكار اجتماعي دارد . 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:14  توسط مینا آروانه  |